محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3394

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه اين آيه را خواند : « * ( وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا في الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ 28 : 5 ) * » [ 1 ] يعنى : ولى ما مىخواستيم بر آن كسان كه در آن سرزمين زبون به شمار رفته بودند منت نهيم و پيشوايانشان كنيم و وارثانشان كنيم . در اينجا با دست سوى حجاز اشاره كرد . و باز اين آيه را خواند : « . . . * ( وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ 28 : 6 ) * [ 2 ] » يعنى : و به دست آنها به فرعون و هامان و سپاهشان حوادثى را كه از آن حذر ميكردند بنمايانيم . و در اينجا باز سوى شام اشاره كرد . عوانه گويد : وقتى مصعب به بصره آمد براى آنها سخن كرد ، گفت : « اى مردم بصره ، شنيده‌ام اميران خود را لقب مىدهيد . و من خويشتن را قصاب ناميده‌ام . » در همين سال مصعب بن زبير سوى مختار رفت و او را بكشت . سخن از سبب رفتن مصعب سوى مختار و حكايت كشته شدن وى حبيب بن بديل گويد : وقتى شبث به نزد مصعب رسيد بر استرى بود كه دم آن را بريده بود و قسمتى از گوش آن را نيز بريده بود . قباى خويش را نيز دريده بود و بانگ مىزد : « آى كمك ، آى كمك » گويد : پيش مصعب رفتند و به دو گفتند : « بر در يكى هست كه بانگ مىزند :

--> [ 1 ] قصص ، آيهء : 5 [ 2 ] قصص ، آيهء : 6